|
|
|
|
|
سلام بر دوستان وبی عصر جمعه تان بخیروشادی چند لحظه پیش مطلبی در مجله میخوندم که قشنگ بود گفتم توی وبم بذارم که شماها هم بخونید ولذت ببرید.
قطره دلش دریا می خواست به خدا گفته بود و هر بار خدا می گفت از قطره تا دریا راهی است طولانی . راهی از رنج عشق و صبوری قطره روان شد گذشت منجمد شد آب شد بخار شد به آسمان رفت و رنج و عشق و صبوری را آموخت . روزی خدا به او گفت امروز روز توست روز دریا شدن قطره طعم دریا را چشید و طعم دریا شدن را ولی باز بیشتر می خواست پس به خدا گفت از دریا بزرگتر هم جایی هست؟ خدا گفت: آری . قطره گفت من انرا میخواهم خدا قطره را در قلب آدم گذاشت و گفت این بی نهایت است . ادم عاشق بود دنبال کلامی مگشت که عشقش را درآن بریزد اما کلمه ایی پیدا نکرد . قطره از دل عاشق عبور کرد آدم همه عشقش را در قطره ریخت و از چشم عاشق چکید . در این هنگام خدا گفت:حالا تو بی نهایتی چون عکس من در اشک عاشق است |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 15:32 توسط فریبا
|
|
||